چرا دنیا پره از حادثه های وارونه
عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه
من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه
هیچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمیگه
من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونم
من دوستت دارم ولی علتشو نمی دونم
حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم
چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکت بکنم
یه چیزی٬فقط بذارواسه روز تولدت
هدیه م و بیارمو باز بدم دست خودت
آدما فکر می کنن عاشقا خیلی غم دارن
کاش فقط این بود٬اونا خیلی کسا رو کم دارن
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری٬چرا تو رو دوست نداره؟
شایدم دوستت داره ولی به روش نمی یاره
ولی نه٬اینا مال نداشتن لیاقته
اگه حرفم میزنه با تو٬فقط یه عادته
نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری
بهتره به حساب عادت بذاری
از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره سفر
وقتی می پرسی ازش می گه : آره٬مسافره
ولی تو شب می شینی که باز اونو دعا کنی
یا واسه سلامت اون نذراتو ادا کنی
چه قدر بین دلا و حرفای ما فاصله س
چشامون می خنده اما دلامون بی حوصله س
دوست نداشتن هم و یه جوری پنهون می کنیم
نمی دونیم که داریم یه قلب و ویرون می کنیم
کاش بیایم آبروی مجنون و اینقدر نبریم
دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم
اگه تا اینجا به شعرم توجه نکردی٬تو رو خدا از اینجا به بعد رو خوب دقت کن. باشه؟ آفرین که به حرفم گوش میدی.
عاشقی یعنی تحمل٬ نه شکایت نه گله
اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله(صد بار بگو٬مگه کسی متوجه میشه؟)
مهم اینه که چقدر دوسش داری ٬فقط همین
اگه لازم بشه آبرو رو بنداز رو زمین(خداییش چند نفر حاضرند همچین کاری بکنن؟ )
تا حالا مستقیما با خدا حرف زدی؟
خواب دیدم توی خواب با خدا گفتگویی داشتم.خدا گفت:پس می خوای با من حرف بزنی!گفتم:اگر وقت داشته باشی.لبخند زد.گفت:وقت من ابدیست.چه سوالاتی توی ذهنت داری که می خوای از من بپرسی!گفتم:چه چیز بیش از همه تو رو در مورد انسان متعجب می کنه!پاسخ داد:اینکه اونها از بودن در دوران کودکی خسته میشن٬عجله دارن که زودتر بزرگ بشنو بعد که بزرگ شدن ٬حسرت دوران کودکی رو می خورن.اینکه سلامتیشون رو صرف بدست آوردن پول می کنن و بعد پولشون رو خرج حفظ سلامتیشون میکنن.اینکه طوری زندگی میکنن که گویی هرگز نمی خوان بمیرن و طوری میمیرن که گویی هرگز زنده نبودن.(منم توی دلم گفتم:بابا تو دیگه کی هستی؟)
خداوند دست های منو توی دست خودش گرفت و هر دو مدتی ساکت موندیم.
بعد پرسیدم:به عنوان یه پدر٬ میخوای فزرندانت چه درس هایی از زندگی یاد بگیرن.خدا با لبخند پاسخ داد:یاد بگیرن که نمیتونن دیگران رو مجبور به دوست داشتن خودشون بکنن اما میتونن محبوب دیگران باشن.یاد بگیرن که خوب نیست خودشون رو با دیگران مقایسه کنن.یاد بگیرن که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داره بلکه کسیه که نیاز کمتری داره.یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه میتونن زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشون دارن ٬ایجاد کنن و سال ها وقت لازمه که اون زخم خوب بشه.یاد بگیرن کسانی هستن که اون ها رو عمیقا دوست دارن اما بلد نیستن احساسشون رو ابراز کنن یا نشون بدن.با بخشیدن٬بخشش یاد بگیرن.یاد بگیرن که همیشه کافی نیست که دیگران اون ها رو ببخشن٬بلکه خودشون هم باید خودشون رو ببخشن.یاد بگیرن که میشه دو نفر به یه موضوع واحد نگاه کنن و اون رو متفاوت ببینن.
و یاد بگیرن که من این جا هستم.
همیشه.
و همیشه در قلبتان٬
همیشه.
سلام.لازم شد یه چیزی رو حتما بگم.اینکه٬خیلی ها به من میگن :عشق وجود داره و او چیزی که نوشتی(عشق چیه؟ عاشق کیه؟همش دروغه)رو پاک کن.
یعنی من اینقدر نفهم هستم که نمی دونم عشق وجود داره.مگه قراره آدم همیشه منظورش رو مستقیما بگه؟میتونه با استفاده از جملات متضاد ٬وجود چیزی رو بیان کنه.
مثلا من اسم خودم رو گذاشتم دروغ گو ٬تا زشتیه دروغ گفتن رو به نوعی بیان کنم.
امیدوارم انتقاد پذیر باشید و از دست حرفای من قهر نکنید.
ولی خودمونیما٬دیر آپ کردم ولی وقتی هم که آپ کردم خیلی حرف زدم.آخه یکی نیست بگه چقدر حرف میزنی.
+ نوشته شده توسط دروغ گو در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 و ساعت
10:56 |