این روز ها خیلی دلم گرفته.چند روز پیش عموم و عمم از مکه اومدن.
همه ی فامیل دور هم جمع بودن.ولی این قدر پشیمونم که توی این مهمونی شرکت کردم که حد نداره.فامیل های زن عموم همش از تحصیلات دانشگاهیه بچه هاشون می گفتن.یکی شریف٬یکی علم و صنعت٬یکی امیر کبیر و ..... .از پدرم می پرسیدن پسرت چی کار می کنه؟درس می خونه؟پدرم هم می گفت :نه.دانشگاه قبول شده ولی نرفته.تا اینو می گفت فقط کم مونده بود که اون ها شاخ در بیارن.اینگار که من دانشگاه نرفتم٬آدم کشتم.یعنی دانشگاه نرفتن این قدر بده؟
ای کاش همون عمران رو که انزلی قبول شده بودم می رفتم.
از اون طرف هم پسر عمم که از سربازی معاف شده به من می خنده.به من میگه:دیوونه واسه کی داری میری خدمت می کنی؟میگه:دو سال عمرت رو داری هدر می دی.طفلک راست میگه٬ ولی من از این میسوزم که کفه پام صافه ولی معاف نشدم ولی اون به خاطر آب ریزش بینی از سر بازی معاف شده و الآن سر کار میره و تا چند وقت دیگه هم عروسی می کنه؟
این روزها هم همش دنبال سایت یا پست الکترونیکی آقای خامنه ای بودم.تا بهش بگم این مدت سر بازی رو کم کنه.(خودمونیما اون هم فقط منتظر اینه که من بهش بگم
).این روزها نمی دونم چرا همه ی دوستام از سر بازی معاف میشن.جالب اینجاست که یکی پدرش کمر درد داره و به خاطر کمر درد پدرش از سربازی معاف شده.همشون پارتی دارن دیگه.مثلا همین عموی من تا پارسال شهردار رشت بود و پسر عمه ی منو اون با پارتی بازی معاف کرد ولی نمی دونم چرا نوبته من میرسه ..... .
سرتون رو هم درد آوردم. مثلا امشب٬ شبه جشن و شادیه ولی من می خوام از ته دلم گریه کنم.به خاطر از دست دادن دو سال از قشنگ ترین و بهترین لحظات عمرم.
برام دعا کنید.![]()
بازم تولد امام زمان رو تبریک میگم.![]()

