سلام دوستان عزیز ...امروز هم میخوام تو وبلاگ حسین عزیز اپ کنم ...البته آخرین اپم حساب میشه چون دیگه خودش میاد و زحمت ادامه کار وبلاگش رو بر عهده میگیره امید دارم بازم تحملم کنید....
داشتم نذر ميكردم
اگر چشمهاي تو مهربان شوند......
كه باد وزيد و شمعها خاموش شدند...
آنروز تاره میفهمی که دنیا با اینهمه بزرگی ، از جلسه ی امتحان نیز کوچکتر بوده . و میبینی که کنار هر لحظه ات فرشته های ممتحن بودند و هر چه تو مینوشتی آنها هم مینوشتند .
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا میخورد ، روز تخته سیاه قیامت ، اسم تو را جزء خوبهابنویسند . خدا کند حواست بوده باشد که زنگهای تفریح آنقدر توی حیاط نمانده باشی که حیات از خاطرت رفته باشد .
خدا کند دفتر زندگیت را جلد کرده باشی و بدانی که دنیا چرکنویسی بیش نیست . . .
خدا میداند آخرین زنگ دنیا که میخورد ، آنوقت است که تو میفهمی زندگی عجب سوال سختی بوده . سوالی که بیش از یکبار نمیتوان به آن پاسخی داد .....یا حق

