می خوام براتون یه داستان بنویسم.
روز تولد یه پسره بود.اون هم با دوست دخترش قرار میذاره تا با هم باشن ودختره هم واسه پسره یه هدیه میاره.یه قاب عکس که متشکل از دو تا قلب بود که توی هر کدوم از قلب ها یه عکس قرار می گیره.یه پسر و دختره عروسکی هم بودن که هرکدوم به یکی از قلب ها نگاه می کردن.قلبی رو که عروسک پسر نگاه می کرد جای عکس دختره بود و قلبی رو هم که عروسک دختر نگاه می کرد ٬ جای عکس پسره بود.اون دو تا قرار گذاشتن تا بعد از ازدواج ٬عکساشون رو بذارن توی قاب عکس.
اون دو تا خیلی همدیگه رو دوست داشتن و عاشق هم بودن و تنها مرگ بود که اون ها رو از هم جدا می کرد.
الآن اون دو تا زنده هستن و از هم جدا شدن.وهیچ وقت اون قاب عکس از عکس های اون دو تا پر نمیشه.
۵ مرداد ۸۵ ٬ تولد ۲۰ سالگیه منه.
****
لب های غنچه ی تو٬گلهای باغمه
بوسه های گرمت ٬ آتیش داغمه
وقتی مست میشه اون چشات٬غصه میشینه تو نگات
میمیرم واسه یه بوسه از لبات٬آخ نگو که نمیشه
